تبليغاتX
پل

پل

ادبیات، فلسفه، عرفان

    

دریافت متن پی.دی.اف 

  جت که نیست روی پهنای باند اوج بگیرد. در آسمان غرش کند و خط سفیدی از خودش باقی بگذارد. یک پروانه رنگارنگ است که بلند می شود از روی این شاخه و آرام می نشیند روی شاخه دیگری. هلیکوپتر که نیست دور میدان ها بچرخد و از روی پشت بام ها بگذرد تا هر خواب زده ای را از خواب بیدار کند. یک سنجاقک است که روی یک برکه تنها می چرخد. پشه که نیست نصف شب توی گوش ات وزوز کند. از این دنده به آن دنده بغلطی، چرک و خونت را هم یکباره نمکد که دست از سرت بردارد، بلکه هی بخواهد توی چشم و گوش ات برود و وجود خودش را اعلام کند.

     برف است که آرام می آید. دانه دانه می نشیند روی درختهای جنگل کهنسالی که از خشونت اره ها و تبرها طاس شده است. هتل هفت ستاره نیست که وسط این جنگل رفته باشد به آسمان، یک کلبه کوچک است. وقتی زمستان میرزا نتواند بیرون بیاید، آلوچه های جنگلی را بچیند برای مسافرها لواشک ببرد ماسوله، وقتی میرزا تابستان ها نتواند زمین تهی اطرافش را شخم بزند یا گاو زردنبویش را در آن ول کند به چرا، آنوقت پاشنه هایش را ور می کشد، سوار اسب اش می شود. اسب اش را هی می کند و اسب اش به سوی فومن  می تازد.

مجسمه میرزا نیست که روی اسب میرزا نشسته باشد وسط میدان میرزا در فومن، که میرزا از پیاده رو زل بزند به میرزا که رویش نشسته است، می تازد و می رسد به فومن. شانس می آورد، اسب اش را می فروشد به مسئول تدارکات گروه فیلمبرداری سریال میرزا و یک تاکسی کهنه می خرد تا برود بنشیند پشت فرمان اش در میدان اصلی شهر و هر روز ساعت شش صبح کارگرها را از فومن ببرد به ماسوله. بعد یک کلبه کوچکی وسط شهر اجاره کند. دست رعنا را بگیرد ببرد توی آن کلبه زندگی کند. بعد ده سال بگذرد، نمی دانم شاید هم بیست سال که تو از وسط  دود و دم تهران بروی یخ سازی رشت. آنجا سوار کرایه فومن بشوی و درست در میدان میرزا، میرزا پیاده ات کند تا تو سوار ماشین میرزا بشوی و بروی به ماسوله. دربست بگیری و با خیال راحت لم بدهی عقب ماشین بعد به فکرت برسد که از راننده بپرسی:« شما ساکن ماسوله هستین؟» و بعد او بگوید:« کوچک شما هستم میرزا. فومن می نشینم.» و زل بزند به جاده مقابل.

      گاز که می دهد صدای سمباده بیاید وهی ازاین چاله به آن چاله بروی. با خودت فکر کنی فرصت  مناسبی است و بگویی:« عجب جاده ای!» و او بگوید:« قدیمی است آقا. خدا بیامرزدش، مال زمان میرزا است. خودش ساخته است.»  همین موقع صدای انفجاری بلند شود و ماشین میرزا یک وری ترمز کند روی جاده میرزا. آنوقت میرزا رویش را به تو بکند و بگوید:« نترسین، الان درست اش می کنم.» با عجله بپرد پایین. تو هم بیایی پایین و ببینی لاستیک عاج از تو است ، اصلا" تیوپ است. غر بزنی که باید این را زودتر عوض می کردی. او تیوپ دیگری از صندوق عقب بردارد و بگذارد جای تیوپ قبلی. بترسی وبگویی:« این هم که می ترکه.» زیر لب بگوید:« سه ساله اسم نوشتم عوض اش کنم. ارزش نداره لاستیک نو بخرم. نمیشه.» و توبگویی:« با این لاستیک چپ می کنی» و او بگوید:« واردم آقا. یواش می رم.»

     مه بیاید پایین و تو بی خیال شوی که چپ هم که کرد، می میری در جاده ماسوله و گم می شوی در این مه در کنار میرزا. آنوقت میرزا از آینه نگاهی به چشمهایت بیندازد انگار که فکرت را خوانده و می خواهد شومی اش را بگیرد، بگوید:«زندگی سخته، خدا به یه نفر می ده، به یکی دیگه نمی ده. به این میگن پیشونی نوشت. شما فکر می کنی من چند سالمه؟» توبگویی :« نزدیک هفتاد سال.» او بگوید که پنجاه سال بیشتر ندارد. همه اش هم به خاطر مرض قند است. دارویش گران است. یک بار قندش تا ششصد رسیده، شست پای قانقاریا گرفته اش را قطع کرده اند و او فهمیده تریاک قند خون را پایین می آورد که آن هم شده یک بد مصب دیگری. نگاه کنی به ریش های بلند سفیدش و یاد این شعر بیفتی:

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان            نکته به نکته کو به کو، رشته به رشته مو به مو

و در جیب ات دنبال شانه بگردی که آن را برداری و یکمرتبه ریش های سفید ژولیده اش را شانه کنی و بگویی من هم کوچک شما هستم: میرزا. تا بفهمد که تو دیوانه ای اما شانه را پیدا نمی کنی و می رسی به میدان ماسوله، نفس راحتی می کشی که جنون ات فروکش کرده است.

     و می روی دنبال جا بگردی و سر صحبت را باز کنی با بقال اول بازار ماسوله و بپرسی سوئیت خالی سراغ دارد. تا بیاید جواب بدهد، شاگردش بگوید یکی را می شناسد. تو بپرسی کجاست و او بگوید بالاخانه خودم است آقا، کوچک شما هستم میرزا و ساک ات را بردارد.

     ماسوله در مه زیباست. بدون مه خیلی روشن است. تاریک و روشنا ندارد. می توانی پشت پنجره خانه میرزا بنشینی و مه را نگاه کنی که چطور آرام از پنجره نفوذ می کند و سرمای اسفند را به مغز استخوان تو که یادداشت می کنی فرو می برد. آنوقت ببینی میرزا با عجله کپسول گاز را روی شانه اش گذاشته تا به بخاری وصل  کند . اتاق گرم می شود و تو از درجه صفر نوشتار بالا می آیی. درجه صفر نوشتار می دانی؟

     صبح، مثل سوز زمستان ول می شوی در بازار ماسوله، می بینی که چقدر پایین و بالا دارد. سمت راست اش همه جا زیرسیگاری و قندان چوبی و چیزهای دیگری با انواع طرح های قدیمی از شیء های عجیب می فروشند. همینطور چاقوهای بلند و کوتاه و مهره مار که غوغا می کند و به خودت بگویی بیخود نیست، این ها همه مهره مار دارند، اضافه هایش را صادر می کنند و سمت چپ باشد پراز کبابی وقهوه خانه که اگر آنجا یک چایی خوردی، چنان صورتحسابی جلویت بگذارند که اولش برق ازسرت بپرد، بعد فکر کنی فقط سه ماه از سال است دیگر و به روی خودت نیاوری و وجه اش را بگذاری مقابل میرزا.

     بعد توی آن شهر کوچک یک کتابفروشی پیدا کنی که از قرار کتابفروش دل اش نمی آید کتاب های قدیمی اش را بفروشد. به ضرب و زور یک کتاب را که پول ات می رسد از بین شان انتخاب کنی بعد پول را ازت بگیرد و با بی میلی کتاب را به دست ات بدهد. تو ازش بخواهی یادگاریی روی کتاب برایت بنویسد و او بر صفحه سفید اول کتاب بنویسد:

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

نابوده به کام خویش نابوده شدیم.

             کتابفروشی ماسوله در گلگشت هشتمین روز اسفند

تو از خط خوش اش بهت زده شوی و ازش سوال کنی در کجا درس خواند ه است و او بگوید:«همین ماسوله، مدرسه میرزا.» و تو تعجب کنی میرزا توی آن شلوغی در زادگاهش مدرسه هم ساخته است و تو اسم اش را نپرسی که بگوید کوچک شما میرزا. بعد بروی مدرسه را ببینی که چطور بچه ها دسته دسته، در مه، از در آبی آن خارج می شوند و دراطراف اش خروس های رنگی بزرگ بر زمین سرد نوک می زنند.

     ماسوله در مه زیباست، مه متراکم را چنان به چشم می بینی مثل آدم یا حیوانی که به سویت می آید. هر ظهر لشگر مه از بالای کوه جمع می شود و نظام می گیرد و سرازیر می شود داخل شهر تا از این همه میرزا سان ببیند. اگر زود خودت را برسانی به میدان کوچک ماسوله می توانی به همراه مردم با مینی بوس به فومن بروی و در میدان میرزا پیاده شوی، بعد سوار کرایه میرزا شوی و برسی به رشت وآنجا از ترمینال وقتی می خواهند بلیط را صادر کنند، اسم ات را که پرسیدند، دل ات بخواهد بگویی: همه ی مردان میرزا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 22:20  توسط پل  | 

 دریافت متن پی.دی. اف

    صدایی را که امروز برخاسته ، نویسنده مستقل و آگاه دیروز در تمامی زندگی خود زیسته است. متن فوق شامل بخشی از مقدمه مجموعه داستان جنایت وهمچنین خود این داستان نوشته نجیب محفوظ ، ترجمه محمد رضا مرعشی پور و سنا انصاری، نشر شادگان /1381 می باشد.

 

 

نجیب محفوظ بیش از 50 اثر شامل رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه خلق کرده است. اما جز چنداثرش به فارسی ترجمه نشده است. با وجود این در ایران خوانندگانی پیدا کرده است و دیگر غریبه نیست.

این نویسنده بزرگ در سال 1911 در قاهره متولد و تحصیلات خود را در همین شهر آغاز و درسال 1934 لیسانس فلسفه گرفت. در همان حال، در مرکز موسیقی به این هنر پرداخت و قانون را به عنوان ساز تخصصی برگزید. پس از آن وارد دوره فوق لیسانس فلسفه شد اما پایان نامه اش را به پایان نبرد زیرا مشغله ذهنی اش ادبیات بود و نیرویش را صرف آن می کرد. شاهکار وی مجموعه ای است معروف به تریلوژی شامل سه رمان به نام های بین القصرین، قصر الشوق و السکریه که گرچه هر کدام از آن ها رمانی مستقل است اما در جمع سرگذشت یک خانواده بزرگ را بررسی می کنند...

استور آلن از استادان فرهنگستان سوئد، پیش از خوانده شدن پیام نجیب محفوظ در اهدای جایزه نوبل، خطابه ای خواند و به معرفی وی پرداخت. بخش هایی ازاین خطابه را می خوانیم:

در داستان های کوتاهش به مایه های وجودی مهمی بر می خوریم: عقل و استدلال در برابر ایمان به شریعت، عشق به مثابه یک منبع قدرت در دنیایی دشوار، گزینش ها و محدودیت های برخورد معنوی و تقلای انسان بی پناه برای ادامه حیات.

نجیب محفوظ به عنوان نماینده نثر ادبی همتایی ندارد. به یمن وجود وی، و در ساحت فرهنگی که او بدان تعلق دارد، هنر رمان و داستان کوتاه توانسته است مدارج کمال را بپیماید و این خود نتیجه آموزش سنت کلاسیک عرب، الهام اروپایی و هنرمندی خود اوست.

 

                                                             جنایت                  

 

آرامش در وسعت تاریخ فنا شد، بسیاری از چیزها تغییر کردند، نشانه هایی تازه پدید آمدند، اما محله شرقی با کوچه پس کوچه ها و خانه های کهنه اش برپا مانده است. و در برابرش، محله غربی با فلات کلاسیک و ساختمان های زیبا و تازه اش ، جلوه می کند، و پس از غیبتی در حدود یک ربع قرن منطقه ای را که در آن متولد شده بودم چنین یافتم.

میدان «محطه» با وسعت و عمارت های نو و مجسمه به پا خاسته زن برزگرش و نیز خیابان عریض و طویلی که تا ژرفای حومه و تا برج مخروطی شکل بر پا شده در بوستان بزرگ امتداد می یافت، مبهوتم کرد. همان طور که کارخانه های جدید، با عظمت و دودکش های دمنده و غوغای ابزار و آلاتشان، شگفت زده ام کردند.

     به خاطر اختلاط با مردم و بر قراری رابطه با آنان، تصمیم گرفتم در حومه اقامت کنم، بنابراین به یک بنگاه معلاملات ملکی سر زدم تا جایی برای سکونت پیدا کنم، و بین جمعی از زنان و مردان، با چهره ای گشاده، و به این امید در انتظار نشستم که گفت و گویی دوستانه را- در هر زمینه ممکن – آغاز کنم، اما آنان گرم صحبت بودند:

-          صاحب جسد را هنوز نشناخته اند؟

-           به هیچ وجه، سال ها پیش دفن شده و به طور کامل سوخته است.

-           چند سال؟

-           چهار یا پنج سال... در خبر که این طور نوشته شده.

-          قاتل چی؟

-          هنوز شناخته نشده! به احتمال زیاد یک گروه بوده اند، کشتن و سوزاندن و دفن کردن، بیش از یک مجرم را طلب می کند.

و من با این پرسش وارد بحث شدم:

-    فاصله زمانی بین گم شدن زن و انجام جنایت، در منطقه اعلام نشده؟

پس از سوال من سکوتی طولانی برقرار شد، تا اینکه مردی به سخن در آمد و گفت:

-          کسی یادش نیست!

گفتم:

-          اما این مسئله نباید از دید بازپرس پنهان مانده باشد!

و برایم روشن شد آنچه را مطرح کرده ام مورد قبول واقع نشده است، و به جای اینکه راهی به یک ارتباط صمیمانه بگشاید، غربتم را مورد تاکید قرار داده است، و ترسیدم که طرح پرسش های دیگر، به سوءظن نسبت به من بیفزاید، به ویژه آن که نسبت به ماموریتی که عهده دارش بودم، به شدت ا حساس مسئوولیت می کردم ، و نیز به خاطر تجربه حرفه ای می دانستم که چشم ها باید کاملا" بینا باشند و نسبت به عوامل تهدید کننده امنیت منطقه ، و نیز در مورد راز عجیب آن، می بایست حساسیت نشان دهند.

     وقتی نوبتم شد با بنگاه دار صحبت کنم، دو مشتری دگر هم در اتاقش بودند ، و دریافتم که آنان ضمن گفت و گو در مورد معامله، در پیرامون جنایت نیز بحث می کنند، و صاحب بنگاه هم از شرکت در آن بر کنار نمانده است:

«هیچ موضوعی جز این جنایت در منطقه مورد بحث نیست. در بازار، در دفاتر، در کارخانه ها، در کاخ ها و ویلاها...»

«کاملا" طبیعی است»

-          «چه فایده ای دارد؟»

بنگاه دار گفت:

-        پرگویی برای ترس و عجز مداوای بیهوده ای است، درد ی را دوا نمی کند.

-          بالاخره روزی هویت مقتول مشخص می شود و قاتل را دستگیر می کنند.

بنگاه دار دوباره گفت:

-          حرف مفت و رویاهای محال...

-          به خدا چنان وحشت کرده اند که انگار همه ساکنان منطقه قرار است به همین سرنوشت دچار شوند.

     بنگاه را در حالی ترک کردم که آپارتمانی را با اثاث، در ساختمانی واقع در بخش شرقی اجاره کرده بودم، بعنی میان همان مردمی که برای پیدا کردن حقیقت به آن ها اعتماد می کردم، و گفتگویم را با رییس به یاد می آوردم. بحثی که در انتهای آن به انجام این ماموریت موظفم کرد:

«به منظور تحقیق و گردآوری اسناد و مدارک به منطقه اعزام می شوی.»

و نیز گفت:«خوشبختانه کسی از ماموران امنیتی آنجا تو را نمی شناسند.»

با کنجکاوی و ادب پرسیدم:

-          این بدگمانی برای چیست، قربان؟

-     سوال خوبی ست. آثار جنایت های قبلی همه محو شده. در پروند ه ها نوشته اند« مجرم شناخته نشد.» هیچ کدام از جنایت ها مثل جنایت امروز فجیع نبود ه اند، اما دلیلی دردست نیست که سرنوشت این یکی را هم به قبلی ها پیوند نزنیم...

-          پس کارآگاهان آنجا چه می کنند؟

-          نظر مرا می خواهی؟... آن ها هم سازش کرده اند. شاید هم در محو آثار جنایات نقش اساسی داشته اند.

-          اما چرا؟

-          این همان چیزی ست که می خو اهم دلایلش را بدانم.

-          موضع اهالی منطقه چیست؟

-          مسئله همین است.

-          آیا مقتول و همین  طور قاتل از خود آن ها نیستند؟

-          من به این امر ایمان کامل دارم.

-          پس به این ترتیب چرا حقایق روشن نمی شوند، و جنایتکاران دستگیر نمی شوند؟ یعنی همان چیزی که در همه جا اتفاق می افتد...

-          مسئله همین است.

چنین گفت و گویی، اندکی پیش از این ماموریت مهم انجام گرفت. ماموریت من انجام یک تحقیق محرمانه به منظور شناختن هویت مقتول یا دستگیری قاتل نبود. در توان من هم نبود، زیرا از طرفی تخصص این کار را نداشتم، و از طرف دیگر سپری شدن پنج سال از تاریخ وقوع جنایت، از پرداختن به آن معذورم مید اشت. ماموریت من کشف راز دلایل پنهان محو آثار جنایت ها در منطقه بود.

     داشتم اتاقم را برای کاری که در صدد انجامش بودم ترک می کردم که کسی آمد و مرا به اداره امنیت فرا خواند. شتا ب زده و ناراحت به آن جا رفتم. دلیل این احضار چیست؟... آیا به چیزی در رفتارم شک کرده اند؟ ... آیا به مبارزه ام طلبیده اند، در حالی که هنوز آغاز به کار نکرده ام؟

در برابر افسری ایستادم که نام وشغلم را پرسید. اسمم را گفتم و ادامه دادم:«راننده تاکسی.»

     کارت شناسایی و گواهی نامه رانندگی ام را ارائه دادم، و افسر با دقت کامل بررسی شان کرد. البته اطمینان داشتم که مورد مشکوکی در آن ها نمی یابد. پس از زیر ور و کردن آن ها ، با نگاهی تیز وراندازم کرد و پرسید:

-          چرا این ناحیه را برای کار انتخاب کرده ای؟

لختی اندیشیدم و گفتم:

-          این حق هر شهروندی است و به اعتقاد من نباید مورد سوال واقع شود.

دوباره به سردی پرسید:

-          چرا این ناحیه را برای کار انتخاب کرد ه ای؟

به خاطر موفقیت ماموریتم، از در صلح در آمدم و گفتم:

-          کار محدودش با روزی و سلامتم مناسب است، و این منطقه را انتخاب کرده ام، چون همین جا متولد شده ام.

-          خانواده یا خویشاوندی در این جا داری؟

-          به هیچ وجه ... در حدود ربع قرن است که مهاجرت کرده اند.

-          این جنایت به نفرتی عمومی از غریبه ها منجر شده اشت.

نزدیک بود بپرسم آیا جنایتکاران را می شناسند؟... اما احتیاط کردم و پرسیدم:

-          می خواهید به خاطر این موضوع از منطقه دورم کنید؟

کارت شناسایی و گواهی نامه ام را پس داد و به سردی گفت:

-          برو...

و رفتم، در حالی که به میزان بدگمانی مرد نسبت به خودم می اندیشیدم، اما به طور کلی در رفتارم چیزی ندیدم که شک برانگیز باشد. پس این فکر را از سر به در کردم تا به راه خود بروم، بی هیچ توهمی که گرفتارم کند و رازم را فاش سازد.

     دو مرد مسافر را با تا کسی ام به ایستگاه می بردم که شنیدم در مورد«جنایت» گفت و گو می کنند:

-          فجیع...فجیع...عجب شقاوتی!

-          خوشگل بود؟

-          آتش چیزی از او باقی نگذاشته بود.

-          فکر می کنم اگر خوشگل نبود به قتل نمی رسید... منظورم را که می فهمی؟...

-          البته، و با توجه به این که پنج سال از تاریخ دفنش گذشته، پیدا کردن سرنخ محال می نماید.

وارد بحث شدم و گفتم:

-     در روزنامه ها خواند م که می توان با آزمایش های علمی به دلیل مرگ مومیایی ها پی برد، و اگر جنایتی اتفاق افتاده باشد، با بررسی اوضاع و احوال تاریخی ، قاتل بودن شخص یا طایفه ای را مشخص کرد.

مسافران خندیدند و یکی از آن ها گفت:

-          در زمان فراعنه، مردم به دلیلی قانع کننده می مردند یا به قتل می رسیدند! و باز خندیدند.

به خودم گفتم که صحبت های مردم بر سازش کاری شان دلالت نمی کند و به طور مسلم ناراضی هستند، حتا اگر موضوع را پذیرفته باشند. پس چرا در پنهان کردن نشانه های جنایت و در پرده نگاه داشتن قاتل یا قاتلان – با تمایل یا تنفر – همکاری می کنند؟

     یک بار خانواد ه ای را به «عیون المیاه» می بردم که باز هم بحث در باره «جنایت» در گرفت:

-          برخلاف آنچه می گویند، فقط یک شایعه است.

-          خودت می دانی، ما هم می دانیم که حقیقت محض است.

گوشم را تیز کردم و در همان حال در آینه زنی را دیدم که متکلمین را با اشاره متوجه من می کرد.

     همه جامی گشتم و نیز در تاکسی به گفت و گو ها گوش می سپردم و کلمات را به خاطر می سپردم. بررسی شان می کردن و به ابعادشان می اندیشیدم، و با قیاس و استقرا  به نتیجه گیری می پرداختم، و به هر موردی توجه می کردم و سود می بردم.

     هر وقت مسافر به پایتخت می بردم، به ملاقات رییسم می رفتم و با وی به گفت و گو می پرداختم:

-          احتمال نمی رود که کسی خارج از منطقه مرتکب این جنایت شده باشد؟

-          غیرممکن نیست، اما در این صورت جنایتی عادی به حساب می آمد و عدالت در مجرای خود  عمل می کرد.

-     این چه عاملی است که فقرای بخش شرقی را با ثروتمندان بخش غربی در مخفی نگه داشتن«جنایت» به همکاری وا مید ارد، در حالی که بین دو طرف تناقضی شدید حاکم است؟

-          این پرسش ها نشان مید هد که حرکت را در راه درستی شروع کرده ای.

-          فکر می کنم قاتل باید از ثروتمندان باشد.

-          تصور کاملا" درستی است.

-          یعنی مقتول از محله دیگر بوده.

-          به طور قطع!

-          پس این راز در مصلحتی مشترک بین همه و حتا خود کارآگاهان نهفته است.

-          مسئله همین است.

از آنچه در منطقه بر سر زبان ها بود دریافتم جسد را زمانی کشف کرده اند که برای ساختن یک تیمارستان پی می کنده اند، و متوجه شدم اولین کارگری که جسد را دیده «صعید» ی ست و از مشتریان قهوه خانه «شمس» در بخش شرقی است. سعی کردم با او آشنا شوم و با هم فنجانی چای بنوشیم. از او پرسیدم:

-          وقتی جسد دفن شده را پیدا کردی چه احساسی داشتی؟

با افتخار گفت:

-          دوستان را صدا کردم. بعد هم پلیس آمد.

به گفت و گوهایی معمولی پرداختیم و پرسش های مهم را به دیدار آینده موکول کردم. اما دیگر او راندیدم. می گفتند موقعیتی اضطراری برایش پیش آمده وبه «صعید» رفته است. آیا این امر فقط یک تصادف بوده است؟.... نگران شدم و ترسیدم که مبادا به خلاف آنچه تصور می کنم مراقبم هستند، پس بی آن که حتا لحظه ای از فعالیت ها ی معمولی ام بکاهم، حواسم را تا آن جا که می توانستم جمع کردم، آغوشم را برای ایجاد هر ارتباطی گشودم، بر تعداد دوستانم افزودم، خدمات زیادی را ارائه کردم... و حدیت«جنایت» همچنان ورد زبان ها بود. در خانه و در بازار، در تاکسی ودر قهوه خانه، با خشم و کینه توزی و گاه با تمسخر در باره اش حرف می زدند... اما پرده ابهام را هرگز نمی دریدند.

     مسایلی درعمق بود که تعبیری نداشتند و ناخود آگاه، یا از ترس، یا به خاطر شرم و یا به دلیل رغبتی شدید در گریز بود که در پرده نگاهشان می داشتند.

     روزی در بازار زنی مسکین را دیدم که با چشمانی اشک آلود به قصه بی پایان جنایت گوش سپرده بود. چهره فقر زده و جمال پژمرد ه اش نگاهم را به خود جلب کرد. چهره ای که در پشت پرده ای از خمودگی و رخوت پنهان بود.

     آیا به طور عام با انگیزه ای عاطفی و انسانی می گریست یا دلیل خاص خود را داشت؟ همان دم بر آن شدم که از دور تعقیبش کنم، شاید چیزی دستگیرم شود، اما به انتهای بازار که رسیدم، صدایی معرضم شد و گفت:

-          ها!... می بینم که دست از کار کشیده ای و ول می گردی؟

-          برای خرید آمد ه ام.

-          تاکسی کجاست؟

-          در میدان« الجدید».

و پس از این گفت و گو، مرا مبهوت بر جا گذاشت و به راه خود رفت. با نگاهی در پی زن گشتم اما در شلوغی بازار غیبش زده بود. پس مسلم دانستم که با برنامه های مشخص روبه رو هستم نه با یک تصادف کور، و می بایست بیش از این مواظب باشم.

     کار را به عنوان راننده تاکسی تعطیل کردم ، و از دلاله ای خواستم تا عروسی مناسب برایم دست و پا کند.

     در نیمه های شب به درون میکده ای خزیدم که در حوالی بازار قرار داشت و آکنده از مشتری بود، آن ها می گفتند و می خندیدند، و گاه صدای آوازشان در میکده طنین می افکند. گرمای نفس ها و دود و هوایی سنگین، فضای میکده را می آکند. بسیار اندک نوشیدم، اما خود را مست و شنگول نمودم. حواسم را برای شکار پراکنده گویی ها جمع کردم و مثل همیشه هر حدیث و مکالمه، هر شوخی، و هر آنچه را به «جنایت» مربوط می شد، می چشیدم شگفت زده به خود گفتم:«گویی همه مجرم یا قربانی اند، یا شاید هر دو باهم»

     در ضمن گفت و گو ها مکالمه ای را شنیدم که به اعتقاد خودم راهگشا بود...

مردی به اصرار گفت:

-    ما ضعفا هستیم   

 -   شاید هم ترسوها.

-   اگر دیوارهای آتشین راهت رابسته بود، چه می کردی؟

-   خودم را به آن می زدم!

-   حالا هم بزن و شجاعتت را به ما نشان بده.

و قاه قاه خندیدند...

     واژه ها مثل باران بر سرم می باریدند، و مرتبط کردن و بازخوانی آن ها برایم اهمیتی شایسته داشت زیرا می توانستند اعترافاتی مهم یا چیزی شبیه به آن محسوب شوند، بنابراین با عطشی که در وصف نمی گنجد پی گیرشان شدم، و در حالی که پس انداز ذهنی ام را از خاطر می گذراندم، چیزی توجهم را به سمت در میکده جلب کرد و افسر بازجو را دیدم که دزدکی بیرون رفت. در یک لحظه به خود آمدم و غریزه حرفه ای از خطری بزرگ آگاهم کرد که دور و برم می چرخید. آگاهی بر چنین رازی یعنی هلاک.

     من در روش های حرفه ای ام خبره بودم، پس می بایست با صفای ذهن و درست می اندیشیدم، و پیش از این که در یک درگیری به ظاهر تصادفی پرونده ام برای همیشه بسته شود، میکده را می بایست ترک می کردم. باید از حرکت در خیابان های خلوت به پرهیزم، کارکردن با تاکسی را می بایست فراموش کنم، چون هر لحظه ممکن است منفجر شود. نباید به اتاقم بازگردم تا جانم را موجودی نخراشیده در گوشه ای از از آن نگیرد. باید مستقیم به خیابان«مسله» می رفتم، آن جا برای رفتن به پایتخت ، وسیله فراوان است.

     در صحن ایستگاه دستی را بر شانه ام احساس کردم. به سرعت رو گرداندم و افسر بازجو رادیدم. لحظاتی به یکدیگر خیره ماندیم تا این که لبخند زد و گفت:

-          آمده ام مشایعتت کنم تا به آداب همکاری عمل کرده باشم.

سرسختی نکردم و با تمسخر گفتم:

-          متشکرم!

خندید و گفت:

-          چرا تاکسی را بی راننده رها کرده ای؟

باز هم به استهزا گفتم:

-          به امینی سپرده ام.

دوباره لبخند زد و گفت:

-          باید دید چه ملاحظاتی را برای چشم پوشی از آن در نظر داشته ای!

لختی را در اندیشه گذراندم و بعد گفتم:

-          شما وظیفه تان را انجام نمی دهید.

-          مردم دهان باز نمی کنند!

-          می دانم که روزی بعضی در دست بعضی دیگرست، اما خشم در ا عماق متراکم می شود و صبر اندازه ای دارد...

با بی قیدی سر تکان داد و پرسید:

-          به نظر تو وظیفه ما چیست؟

-          تحقق بخشیدن به عدالت.

-          هرگز...

-          هرگز؟

-          وظیفه ما حفظ امنیت است.

-          آیا امنیت با هدر دادن عدالت حفظ می شود؟

-          شاید هم با هدر دادن همه ارزش ها به دست آید!

-          لعنت بر این طرز تفکر.

-          فکر می کنی اگر عدالت را محقق کنیم چنین امری واقع نمی شود؟

-          دیر یا زود همین خواهد شد.

-         پیش از این که گزارشت را بنویسی، بی هیچ توهم کاذبی خوب فکر کن... چه می نویسی؟

خشمگین گفتم:

-  می نویسم همه ارزش ها از بین رفته اند اما امنیت بر قرار شده است.

                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 2:48  توسط پل  | 

اتو رنک روانشناس وینی-امریکایی، دست پرورده، همکار و منتقد زیگموند فروید تاثیر بسزایی در روانشناسی امریکا داشته است.   رنک از سال 1906  دبیر انجمن روانکاوری وین و به مدت 18 سال نزدیکترین همکار فروید و یک نویسنده روانکاوانه پرکار و با نفوذ بوده است. حوزه فعالیت اوهنر، موسیقی، ادبیات، مردم شناسی، تاریخ، علوم و فلسفه را شامل می شود.

او بواسطه آلفرد آدلر با فروید کسی که او را به  دانشگاه وین فرستاد، ملاقات کرد. در سال 1912 دکترای خود را گرفت. تا آن زمان رنک کتابهایی در زمینه های هنر،اسطوره، زنای با محارم و افسانه های لوهنگرین انتشار داده بود. بعد از جنگ جهانی اول او آموزش در موسسه روانکاوی وین را مدیریت کرد.        

 درسال 1924 از انجمن روانکاوی دکترای افتخاری دریافت کرد. اما همکاری او با ساندور فرنچای در رابطه با فن روان درمانی فعال تر و کتاب بحث برانگیز او تحت عنوان«ضربه تولد » باعث انتقاد فرویدی های محافظه کار شد. رنک روان درمانی مساوات طلبانه تری را متمرکز بر اینجا و اکنون، روابط واقعی، ذهن خودآگاه و اراده در مقابل موارد تاریخ گذشته از قبیل انتقال، روند ناخودآگاهی و خواست توسعه داد. امروزه ایده او درابطه با مادر و فرزند و روان درمانی میان فردی (بین افراد)جریان روز است اما در سال 1926 باعث گسست نهایی او از فروید شد.

 او در سال 1935 به نیویورک نقل مکان و در آن جا بطور گسترده ای سخنرانی و تدریس و روانکاوی کرد. ( همسر اول او بیه تا،به عنوان یک روانکاو غیرحرفه ای متخصص کودکان، در بوستون فعالیت می کرد جاییکه در سال 1967 در گذشت).. نوشته های پست فرویدی رنک شامل: روانشناسی و روح (1930)، هنر و هنرمند (1932)، آموزش مدرن(1932)، اراده درمانی(1936) و حقیقت و واقعیت(1936) می شود. رنک در نوشته های ارنست بکر و آنیس نین مورد توجه گروه وسیع تری از مردم قرار گرفت(انکار مرگ 1973).

وی در اکتبر 1939 از همسر اول خود جدا شد و با برنامه ای برای تبعیت و نقل مکان به کالیفرنیا دوباره ازدواج کرد. او عاشق کشور جدید خود و مارک تواین نویسنده مورد علاقه وی بود، کسی که نام مستعار«هاک» را از او گرفت.اتو رنک در واکنشی به سولفونامید در سن 55 سالگی یک ماه بعداز فروید درگذشت.

همزاد به مثابه خود نامیرا/پی دی اف

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 0:13  توسط پل  |