تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

 تاتار از پنجه پاهاش حمله کرد و در زانوهاش قوت که گرفت،خم شد ونشست. پس تاتار به دست ها رسید. شل ویله شد. ترسید.به تاتار لبخندی زد و دستی تکان داد.

تاتار دست روی شانه هاش گذاشت، سری تکان داد و به تندی در رگ هاش تاخت. تن اش در هرم گرمی فرورفت و چشم هاش بر هم آماسید.

نفهمید خان بزرگ دستور داده تا میل بر چشم هاش کشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 3:57  توسط پل  | 

 به شورش سوم در نیشابور کار چندان بالا گرفت که خان مغول پیکی به سوی تولای روانه کرد و از او یاری خواست. تولای بی درنگ سر به سوی نیشابور نهاد و خان بی کفایت را در حضور سربازانش کمر شکست و با سپاهی بزرگ به مصاف شورشیان رفت. به نیمه شب ظفر یافت و از همه آن جماعت ده تن اسیر گشتند.

پس فرمود تا هر ده را گردن زنند، لاکن دهمین چنان به چشمان تولای آن سیل بنیان کن خیره شد که ایلخان روی از او گرداند و دست بالا برد. پس جلاد اطاعت فرمان کرد و شمشیر در غلاف نهاد. تولای فرمان داد تا او را به وقت صبح به دار آویزند و پایین نیاورند تا عبرت دیگران گردد.

به وقت ظهر صوفی ای از شهر می گذشت. به پای دار کفش ها از پای در آورد و بر زمین نشست و چندان گریست و مویه کرد که جماعتی گرد وی جمع گشتند و هر یک به دلداری سخنی می گفت. صوفی گفت:« سی سال نخوابیدم مگر به اجبار و از شدت ضعف تا مباد که در بی خویشی با شیطان عهدی ببندم. در این سی سال سی وشش هزار رقعه از آن ملعون بر من رسید که هنوز دوازده هزار آن ناگشوده، بر خویش می گریم. چگونه بر او بگریم که بر سر دار، بیدار است.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:8  توسط پل  | 

 آن شب  رستم را که در چاه شغاد با خود رفته بود از چاه در آوردند و با گلاب شستند و به عود و کافور غسل دادند و بر سوگ نشستند و در غار نهادند و حفره غار به سنگ پوشاندند و قیر اندود کردند. آن شب... فرامرز به خستگی افتاد چندان که او را تاب ایستادن نماند، پس یاران را به وعده فردا بدرود گفت و به بستر رفت. همه ی شب شرنگ شغاد بر روان وی آویخت چونان ذکری مدام با خود می گفت: وای رستم ... فرامرز، پسرت به بستر گرم خفته و تو بر سر تیر و نیزه فردا بیدار نخواهی شد. وای رستم ... پسر، به بستر نیاز خفته‌ی ناخفته و پدر، به تیغ دروغ خفته نابیدار. چگونه بخوابم که با خواب تو بیداری نخواهد بود.  فرامرز  به بستر افتاده بود و خواب به چشم او راه نمی جست. به وقت صبح بانگ خروس چون پتکی به اعضائ وی کوفت. از جای برخاست و زره به تن کرد و شمشیر برداشت. دیری بود تا رستم به غار شمشیر از نیام برکشیده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:8  توسط پل  | 

  می توانید با استناد به جوامع الحکایات به عنوان مرجعی سودمند و مهم برای دانشمندان و نویسندگان متاخر شما هم زبان به تحسین آن بگشایید.

می توانید با گوش جان و چشم دل پندهایش را آویزه گوش کنید البته بعضی موظف به حفظ این آویزه از چشم نامحرمان هستند.

می توانید عناصر داستانی امروز را در بعضی حکایت های آن پیدا کنید و کتاب شیوه های روایت مدرن در جوامع الحکایات را تالیف کنید.

می توانید با توجه به مرگ مولف! از هر داستان قرائت خاص خودتان را داشته باشید.

می توانید جوامع الحکایات را بخوانید و بگذارید جوامع الحکایاتش را برای شما حکایت کند و بعد شما هم جوامع الحکایات امروز خودتان رابرای این جوامع الحکایات دیروز حکایت کنید.

انتخاب هر یک از این گزینه ها بستگی به موقعیت دارد. ( تذکر: در صورت انتخاب گزینه فوق همه گزینه های قبل را فراموش خواهید کرد چون هیچوقت قادر نیستید بفهمید در چه موقعیتی هستید).

اصلا" می توانید به جای جوامع الحکایات دوبلینی ها را بخوانید.

به هر حال خوانده یا نخوانده جوامع الحکایات جزیی از هستی امروز شما هست. خرده آیینه ای که می توانید لحظه ای سایه امروز خودتان را در چهره آواره قرن هفتمی تان ببینید.

این کتاب از میان انبار«جیم ها» به اینجا آمده است.

در صورت تمایل می توانید با مراجعه به لینک های زیر در دو قسمت آن را دانلود کنید.

جوامع الحکایات قسمت اول

جوامع الحکایات قسمت دوم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:19  توسط پل  | 

 سی و سه پاره از کتاب پی.دی.اف

  دو بار گفتن ـــ خوب است موضوعی را بی درنگ دو  گانه بیان کنیم و به آن یک پای راست ویک پای چپ بدهیم.بر یک پا حقیقت می تواند بایستد اما با پای دیگر خواهد رفت و گرد جهان خواهد گشت.   

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 4:43  توسط پل  |