تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

  نه باید بود و نه نباید

آسمان درخشانی نبود

و نه سقف وسیع جهان ها 

چه چیز همه را پوشانده بود؟

چه سر پناه بود؟

چه نهان شده بود؟

ورطه بی انتهای آب ها؟

هنوز مرگی نبود

هنوز بی مرگی نبود

انحصاری بین روز و شب نبود و تنها در خود بی نفس بود ، به غیر از آن هیچ چیز نبود. تاریکی بود و همه چیز در تیرگی ژرف زیر حجاب بود. اقیانوس بدون نور  نطفه ای که هنوز در پوست پوشیده شده بود به طرف جلو منفجر شد ، طبیعتی از دمای پر حرارت.

چه کسی راز را می داند؟ چه کسی آنرا ادعا کرد؟ از کجا خلقت جوانه زد؟ خدایان خود بعد موجود شدند . از کجا  خلقت عظیم آمد ؟ خواست او آفرید یا که خاموش بود. والاترین بیننده در بالاترین آسمان ها ، او   می داند یا شاید حتی او هم نمی داند.

خیره به ابدیت پایه های زمین استوار شد

تو بودی و آن زمان که شعله نهانی زندان خود را بیرون داد و چارچوب آن را نابود کرد.

باید بودی همچنان که از پیش بودی

و هیچ تغییری نمی شناختی، زمانی که زمان نبود

آه اندیشه بی پایان ابدیت الهی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 22:40  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

 

  وقتی خواندی و پاسخ ات ندادند

                           تنها گام بردار

 وقتی گنگ و هراسیده 

                            رویا روی دیوار ، چندک زدند

ذهنت را بگشا و تنها بانگ بزن

                              وقتی روبرگردانده و ترا به هنگام عبور

    از بیابان رها کردند

                         خارها را زیر پا لگد کوب کن

                                    و در مسیر خونین رد پاهایت تنها سفر کن

وقتی شب زخمی حجاب نور شد

                           با زبانه تندر رنج، قلب خود را آتش بزن

                                   و بگذار تنها بسوزد.

                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 2:47  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

     حالت خوبه؟ گوينده با اين سوال توضيحي از موقعيت  درونی شما درلحظه پرسش  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مي خواهد. آيا  درست  توصيف  مي كنيد  و درست توضيح  مي دهيد؟! و اگردرست  پاسخ مي دهيد. آيا  پاسخ  شما در حالت منفي ، یا در حالت  مثبت  آن  حالت را استمرار  نمي دهد و اصولا" حال يعني چه؟ چرا حالت بده ؟ چون احساس بدي دارم . چة احساسي؟ ترس – اضطراب – ناامني و.... چرا حالت بده؟ چون از چيزي احساس نارضايتي مي كنم . چرا حالت خوبه؟ چون خبر خوبي شنيدم  يا چيزها بر وفق مراد است و ... اگر ما خوب و يا بد بودن را به عنوان يك فرم نگاه كنيم ، نگرش مان نسبت به موضوع عوض مي شود. خوب بودن به من احساس بهتري مي دهد. با خوب بودن ،   بدن ام در فرم بهتري است . با خوب بودن براي خودم اشك  نمي ريزم .  با خوب بودن به  كار خلاق نزديك ترهستم . با خوب بودن جريان خوبي از جسم ام رد مي شود . احساس آزادي مي  كنم . با اين همه اصلن مهم نيست كه  خوب هستم چون خوب بودن تنها يك فرم است ، فرمي كه دوست دارم . مثلن يك نفر لباس اسپرت دوست داره . شخص ديگري با كت و شلوار و كراوات راحت تره و ...شايد مجبور هستم لباسي را بپوشم كه به من احساس بدي مي دهد .  شايد مجبور شدم در فرمي قرار بگيرم كه حالم را بد مي كند . اين هم مهم نيست . آيا دائم به دنبال لباس مناسب گشتن كار بيهوده اي نيست . مي توانيم در يك فرم بد هم خوب باشيم چون به دنبال يك فرم خوب نمي گرديم! خوب بودن  يك فرم است. شايد به اين شكل تقريبي كه بدن در حالت مناسبي است. اگرهم نيست ، فرض مي كنيم كه هست . ذهن سبك و آزاد است، مثل پرنده اي كه در بلندي ها از مسيري به مسير ديگري حركت مي كند . همه چيز در درون  شخص تحت كنترل است و نيروي حمايت كننده اي از انسان به بيرون تراوش مي  كند و چيزهاي ديگري كه شامل فرم خوب بودن مي شود. فرم  خوب  بودن  امنيت  نيست  اگرچه  احساس امنيت هم مي تواند جزيي از آن باشد. فرم خوب بودن قدرت نيست اگرچه قدرت هم  مي تواند جزيي از آن باشد حتا جسم سالم و قوي داشتن نيست اگرچه جسم قوي هم  مي تواند جزيي از آن باشد. فرم خوب يك حالت خوب است كه جسم و ذهن درآن احساس راحتي مي كند . حالتي كه مي شود خيلي ابتدايي توصيف اش كرد: راحت و خوشحال، اميدوار و... اما  هيچ  كدام از اين ها نيست . فكركنيد به يك فرم خوب در ورزش تايي چي برسيد يا فرمي مناسب در بدن سازي يا بوكس يا كونگ فو . به همين ترتيب فرم هاي مختلف خوب بودن با هم متفاوت است اما فرمي در حد اعلا وجود دارد. يك كهن الگوي خوب ربطي به چند و چون زندگي ندارد . خوب بودن يعني انتخاب يك فرم  مناسب برحسب گرايشات دروني مان اما بد بودن انتخاب راحتي است. با يك تلنگر مي توانيد در فرم بدي فرو برويد مثلن خواب بدي ديديد، كسالت داريد، مشكل مالي، يا  خيلي  چيزهاي  بزرگ تر كه  به  ما دلايل قانع كننده اي مي دهد براي اين كه بگوييم  بد هستيم. به ما حالت حق به جانب، خودبزرگ بيني افراطي و حماقت مي دهد. اما يك  فرم خوب انسان را به طرف آزادي و مسئوليت پذيري سوق مي دهد. پس هر وقت از خودمان سوال مي كنيم چرا بايد خوب باشم ؟ پاسخ اين است چون فرم بهتري است. زيباست، انسان را در جهت تكامل حركت مي دهد، از قبيل خودش را جذب مي كند و... با اين همه اين يك انتخاب شخصي است. حالت خوبه؟..

                                                                                            

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 20:23  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

                                                  

  پنج روز راه رفتیم .  بیابان سرد بود. آذوقه کمی داشتیم. خواهر دوساله ام  به گردن  و گاهی هم به کمر مادرم سنگینی می کرد . پدرم با کمر خم راه می رفت.  حواس  پدر و مادرم مدام به  پولی  بود  که همراه داشتیم. به خانه ای می رفتیم که هرگز ندیده بودم . اما  من  فکر  می کردم که از خانه می رویم ، خانه ای که در آن به دنیا آمدم . مدرسه ام ، دوستا نم همه آن جا بودند.

شب ها بیابان سرد می شد . مادربزرگم که چند سال  پیش به خاطر ما این راه را  پیاده طی کرده بود. امروز دوباره با ما در حال بازگشت است. بازگشت!

روز ششم رسیدیم . ویرانه ای بود. به خانه عمویم رفتیم. خانه ای  با دو اتاق. در ازای  پول کمی یکی از اتاق ها را به ما کرایه داد تا زمینی بخریم و خانه خودمان را بسازیم. حالا خانه داریم . خانه ای که خودمان ساختیم و در ازای  پول کمی یکی از اتاق هایش را به دائی ا م کرایه دادیم تا زمانی که خانه اش را بسازد.

 برق نداریم ، آب نداریم . دیپلمه ها را دولت استخدام می کند. برادرم  نتوا نست امتحان تجدیدیش را بدهد حالا باید دو کلاس  پایین تر بنشیند. برادرم کارگر روزمرد نمی شود . برادرم در خانه است . فقط  پدرم کار می کند . مدرسه دور است ومن دلم برای وطنم تنگ شده ، این جا هرات است.    

                                               

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 16:30  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

  

       با عجله از خواب بیدار شد. وقت شروع تمرینات ورزشی بود.

 

حرکت اول : دویدن

از پله ها بالا رفت . نامه ها را از روی میز برداشت و به سرعت خود را به پایین پله ها رساند. نفس اش به شماره افتاده بود.

 

حرکت دوم : چرخش کمر

دست ها را به کمر زد . در راه اداره سری هم به ساختمان نیمه کاره زد. شش دور که چرخید مهره های پشت اش تیر کشید.

 

حرکت سوم : تقویت پهلوها

تلفن سمت چپ :

" الو ، معذرت می خوام ... یه لحظه ... "

تلفن سمت راست :

" سلام ، کی اومدی ... ببین یه دو روزی مهلت می خوام ... خیالت راحت باشه ... "

 

حرکت چهارم : کشش ماهیچه ها

خم شد و سرش را به زانوها رساند . قبل از خم شدن گفت:

" بله قربان . "

هر دو دست را پشت پاها قلاب کرد و سرش را به زانوها چسباند . بعد راست ایستاد و گقت:

«به روی چشم.»

و کف هر دو دست را روی چشم ها گذاشت.

 

حرکت پنجم : نرمش انگشت ها

از انگشت هاي شست و سبابه شروع کرد. دويست اسکناس سبز را برای اجاره خانه شمرد و کنار گذاشت . بعد سیگار را بین دو انگشت اش گرفت . آن را به طرف لب برد و روشن کرد. اما صدایی در گوش اش گفت:

«نه، این یکی با روحیه ی ورزشکاری مغایره.»

کمی معذب شد. بعد به خودش نهیب زد:

" این مشعل آزادیه که همیشه بین دو انگشتم روشنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 22:41  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

 

         اگر اصول عقاید حلول روح  این طور نشان داد که 7 مرحله از تکامل وجود دارد، این نیز حقیقت دارد که بودیست ها ایده  تکامل 7 مرحله ای روح را از آریایی های هند گرفته اند نه از مصریان که با 7 داستان و 7 چتر به تمثیل در آمده و به تدریج به طرف بالای در بتکده ها تنزل یافته است .

در پرستش اعجاب برانگیز میترا ، 7 دروازه ، 7 محراب و 7 اعجاب وجود داشته . روحانیون بیشتر  ملیت  های شرقی به 7 رتبه تقسیم می شدند . در معابد 7 گام تا به محراب  بر می داشتند. شمع ها در شمعدان های 7 شاخه روشن می شد. لژهای فراماسونی متعددی تا به امروز 7 و14 پله داشتند.

7 کره سیاره ای به عنوان الگویی برای تقسیمات ایالتی و سازمان ها استفاده می شد. چین به 7 استان و ایران باستان به 7 ساتراپ تقسیم شده بود. بنابر افسانه های عرب 7 فرشته خورشید را با یخ و برف خنک می کنند، در غیر این صورت زمین سوخته و ذغال می شود . 7000  فرشته هر روز باد آورده و باعث حرکت خورشید می شوند. قدیمی ترین رودخانه های شرق یعنی گنگ و نیل هر یک 7 مصب داشتند. شرق در عهد عتیق 7 رودخانه اصلی داشته . 7 خزانه مشهور ، 7 شهر پر از طلا ، عجایب هفتگانه جهان و غیره ... که هر یک به نوبه خود باعث می شود که عدد 7 نقش برجسته ای در معماری معابد و کاخ ها داشته باشد . بتکده مشهور چورینگهام بوسیله 7 دیوار مربع شکل احاطه شده، در 7 رنگ مختلف رنگ شده و در میانه هر دیوار یک هرم 7  طبقه تعبیه شده است.

مانند روزهای پیش از طوفان نوح در معبد بوریپا که حالا بوریس میناد نامیده می شود 7  صحنه وجود داشته ، نماد 7  دایره متمرکز از 7 کره که  از کاشی و فلز ساخته شده بود و به رنگ سیاره حاکم از کره ای که نماینده آن بود پاسخ می داد.  نه تنها مسیحیت قدیم بلکه مسیحیت جدید نیز عدد7 را حفظ کرده .  در موارد نجومی و مذهبی از کفار رومی شروع می کنیم که هفته را به 7 روز تقسیم کرده و 7 روز را بسیار مقدس می دانستند، سات یا ساندی روز ژوپیتر ، که تمامی ملل مسیحی بخصوص پروتستان ها آن را پاس می داشتند . اگر به ما گفته شده که این سنت از بت پرست های روم نبوده بلکه از موحدین یهودی بوده  پس چرا شنبه یا روز سبت بجای یکشنبه مقدس شناخته نشده است؟ اگر در رامایانا 7 حیاط در اقامتگاه شاه های هندی ذکر شده و7 دروازه عموما به معابد مشهور و شهرهای قدیمی راهنما می شوند پس چرا فریسلندی ها در قرن دهم از دوره مسیحی به عدد 7 در تقسیم استان هایشان چسبیدند و اصرار بر پرداخت 7 فینیک در اعانه کردند؟ روم مقدس و امپراطوری مسیحی در کنترل 7 نفر بوده . مجارها تحت رهبری 7 دوک مهاجرت کردند و 7 شهر یافتند که امروزه ترانسیلوانیا خوانده می شود. اگر روم مشرک در 7 تپه ساخته شده ، کنستانتینوپل نیز 7 نام داشت : بیزانتین ، آنتونیا، روم جدید ، شهر کنسانتین ، جداکننده جهان ،خزانه اسلام ، استانبول و همینطور شهر 7 تپه و  7 برج نیز خوانده می شد که توسط  مسلمان ها  7 بار در 7 هفته محاصره شده و توسط  سلطان هفتم  عثمانی   تسخیر  شد. در باورهای  مردم  شرق 7 کره سیاره ای بوسیله 7 حلقه ،  در هفت قسمت از بدن زنان نشان داده می شود: سر، گردن ، دست ها ، پاها ، گوش ها ، در دماغ ، اطراف کمر و این  7 حلقه یا دایره تا به امروز از طرف خواستگار به عروس  داده می شود . زیبایی زن در ترانه های فارسی در 7 جذابیت اوست. 7 سیاره همیشه در مسافتی مساوی از هم قرار دارند و در همان مسیر می چرخند. از این رو عقیده هماهنگی ابدی کیهانی پدید می آید . در این رابطه عدد 7 مقدس می شود و همیشه اهمیت خود را برای ستاره شناسان  حفظ  می کند. فیثاغورثی ها 7 را به عنوان تصویر و الگوی نظم الهی و هماهنگی طبیعت می شناختند. این عددی بود که دو بار حاوی عدد مقدس 3 برای تثلیث بود که به آن 1 یا جهان الهی اضافه می شد. از آن جا که هماهنگی طبیعت در صفحه کلید فضا میان 7 سیاره صدا می دهد ، پس هماهنگی 7 صدای قابل شنیدن در طرح ساده تری بین مقیاس موسیقیایی 7 صدا رخ می دهد . عدد 7 به طورنمادین به وحدت الوهیت با جهان اشاره می کند این ایده فیثاغورثی بوسیله مسیحیان بخصوص در قرون وسطی به کار رفته که عدد 7 را در معماری مقدس بکار می بردند . برای مثال کلیسای مشهور کلن این عدد را درتمام جزییات نشان می دهد. اهمیت این عدد جادویی در جهان تفکر و فلسفه کمترنیست : یونانی ها 7 حکیم داشتند ، مسیحیان قرون وسطی 7 هنر آزاد( گرامر ، علم معانی ، دیالکتیک ، جبر ، هندسه ، موسیقی و نجوم ) .  در اسلام شیخ الاسلام برای سخنرانی های مهم 7 تن از علما را دعوت می کرد . در قرون وسطی باید سوگند در برابر 7 شاهد خورده  می شد  و به  کسی  که  سوگند  برای  او  خورد ه می شد  7  بار  خون می پاشیدند.

اشیا  مقدس  با طلا و نقره  ساخته  شده  و 7 بار تطهیر  می شدند .  دادگاه های قدیم آلمان با 7 درخت طراحی  می شد  که  زیر  آن ها  جایگاه  ژوری  بود .  مجرمین  7 بار به  تنبیه  تهدید   می شدند  و  پاداش 7 گانه ای قول داده می شد. هر کسی از اهمیت خاص 7 پسر در غرب آگاه است . تمام شخصیت های اسطوره ای عموما" 7 پسر داشتند . در آلمان شاه و امپراطور نمی توانست از پدر خواندگی پسر هفتم سر باز زند  حتی اگر او یک گدا بود. در شرق برای یک مباحثه یا امضا پیمان صلح طرفین 7 یا 49 ( 7 x 7) هدیه مبادله می کنند.

برای ذکر تمامی مواردی که شامل این عدد اسطوره ای می شود کتابخانه ای لازم است . ما به ذکر چند مورد دیگر از قلمرو شیطانی اکتفا می کنیم . بنا به روحانیون مسیحی قدیم قرار داد با شیطان باید 7 بند داشت برای 7 سال منعقد می شد و 7 بار توسط  طرف قرارداد امضا می شد . تمامی نوشیدنی های جادویی که به وسیله  شمن ها تهیه می شد از 7 گیاه گرفته می شد. جنگ های اسطوره ای 7 سال و 7 ماه و 7 روز طول میکشیدند و قهرمان های در نبرد به عدد ، 7 و 70 و 700 و 7000 و 700000 بودند. پرنسس داستان کوتوله ها 7 سال در احاطه طلسم بود .

باستانیان  قالب  انسان رابه7 بخش یعنی سر، سینه ، شکم ، دو دست و دو پا تقسیم می کردندو زندگی انسان به 7 دوره تقسیم می شد. کودک در 7 ماهگی شروع به دندان در آوردن می کند ، در چهارده ماهگی می نشیند ، در بیست و یک ماهگی راه می رود ، در بیست وهشت ماهگی حرف می زند . بعد از سی و پنج ماه دیگر شیر  نمی خورد . در چهارده  سالگی  شکل  می گیرد ،  در بیست و یک سالگی رشدش متوقف می شود . رشد متوسط انسان پیش از انحطاط تا 7 پا بوده از اینرو قوانین قدیم غرب دیوارهای باغ ها را 7 پا مشخص کرده . تحصیل پسرها در اسپارت و ایران قدیم از 7 سالگی شروع می شد. در مذهب مسیحیت ، روم کاتولیک و یونانیها کودک برای جرم تا هفت سالگی مسئولیتی ندارد. عدد هفت نقش مهمی برای آریایی های هند داشت  7 حکیم ، 7 ریشی ، 7 لوکا ، 7 جهان ، 7 شهر مقدس ، 7 جزیره مقدس ، 7 دریای مقدس ، 7 کویر و 7 درخت و غیره... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 20:43  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

        تابش نارنجی رنگی روی دریا بود.امواج زرد می خروشیدند. ارتفاع یکی از موج ها را که حساب کرد، حدودهشت تا ده متر بود. لباس هایش را کند، تخته اش را برداشت و به طرف دریا دوید. دریا مبهم شد. چیزی بین اوودریا ایستاده بود. نه مه بود و نه بخار آب. چیزی ازجنس رطوبت جامد. تخته را به درون آن هل داد. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرد. خودش را پس کشید. در جا دوید بعد لباس هایش را پوشید. می خواست خرده های چوب خشک شده رااز ساحل جمع کند. دست اش را به طرف اولین تکه چوب برد، چیزی ازجنس رطوبت جامد بین او وچوب ایستاد. خواست از آن بگذرد که دست اش سوخت. احساس کرد، الان است که ازگرما بخار شود.

به کوره راهی که کنار ساحل بود قدم گذاشت. خواست مشتی سنگ ریزه اززمین بردارد اما چیزی ازجنس رطوبت جامد بین دست او و سنگ ریزه  ایستا د. سنگ ریزه مبهم شد.

رفت تا به جا ده رسید . همین که درخت های دو طرف جاده را دید، خودش را درمیان جنگل پیدا کرد. زیردرخت پیری نشست.  به  شا خه ها و برگ ها یش نگاه کرد.  چه خنکی ای و چه گرمای مطبوعی، می خواست درخت را بغل کند اما چیزی از جنس رطوبت جامد... .

ازدرخت مبهم فا صله گرفت و روی تخته سنگی نشست. حجمی  نامعلوم روی زمین بود. دست اش را که دراز کرد آن را برداشت.  چشم بند بود. با آرم بازارمشترک.

زیرلب تکرار کرد:«بازارمشترک، بازارمشترک.»

 چشم بند را روی چشم اش گذاشت . دیگرنه ریگی هست، نه چوب خشکی ، نه درخت تنومندی ، نه پرنده ای. چه قدرراحت است،  چه قد رراحت است. شروع  کرد به چرخیدن.

دیدم ، روی لبه یک سیا ه چاله بزرگ می چرخد.

 داد زدم:«نیفتی.»

 مثل یک یا بو روی آن لبه تیز می چرخید و آرد از جیب های   خا لی اش می ریخت دردستهای زمین، اما چیزی ازجنس رطوبت جامد بین دست ها و آرد حجم شد و آرد ها را بلعید. کنار آسیا بی که  می چرخید، چند خوشه گندم افتاده بود. دستم را درازکردم خوشه ها را بردارم. چکمه های زمختی روی انگشتا نم ایستاد و فشارداد. چه قدر زورزدم تا دست ام را بیرون کشیدم. انگشت های خرد شده را پرتاب کردم میان سیاه چاله بزرگ. انگشت ها حرکت می کردند و روی   سیاه چاله اشکال مبهمی شکل می گرفت. دویدم و به پشت اش زدم. خرخرمی کرد. صدای خرخراش روی خرخره ام ایستاده بود. روی  کول اش پریدم و پاهایم را به سینه اش کوبیدم. داد زدم بیدار شو. دیدم بیدار نمی شود. بارش سنگین تر شده و خرخرش شدیدتر. برگشتم و این تنها لحظه ای بود که من با ریتم صدای خرخر او توانستم بخوابم. وقتی صدا یکنواخت باشد، می توانی بخوابی ولی او ریتم اش را ازدست می دهد. خرخراش بلند و کوتاه می شود و گاهی نعره می کشد.

حالا مرتب قرص می دهند. می گویند: بخواب. او را که بیدار کنند، من می توانم یک چرت بخوابم. کسی این را نمی فهمد.

 مردی که روبرویش نشسته بود، خمیازه ای کشید و گفت:«چرا من می فهمم اما این حساب دودوتا یی است که برای این ها هیچ وقت چهار تا  نمی شود، مثلن شش، هشت  گاهی حتی دوازده می شود و خنده داراین جاست که همیشه اصراردارند برعد د چهار. خوب به من نگاه کن به نظرتومن دیوانه ام؟»

مردی که خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود پاسخ داد:«نه به هیچ وجه.»

مرد ادامه داد: «هراحمقی، کمی که به اطراف اش نگاه کند می تواند ببیند که همه جا را آب برداشته وسطح آب ها هر روز بالا و بالاترمی رود. خشکی ها کم تر و کم تر می شوند. این آب جنگل ها را می خشکا ند. یک دقیقه که می خواهی بنشینی، ترا بر می دارد و معلوم نیست درکدام جهنمی رها یت کند. حالا این همه دانشمند عینکی جمع شده اند و می گویند به خا طرآب شدن یخ های قطب است. نه! هم اتاقی من تکررادرار گرفته است. بیست و چهار ساعت شبا نه روز را با چرت های کوتاه ده دقیقه ای هشت ساعت می خوابد.

روی دیوار اتاق ما یک گا و صندوق بزرگ است. او بین هرکدام از این چرت ها، درآن را بازمی کند به یک سا ختمان بزرگ وعظیم با اتاق هایی پر از سکه و شمش های طلا و اسکنا س وجواهرات وهزاران چیز قیمتی دیگرکه با ید روی آن ها بشاشد وسیلاب، از   لوله ای که قطرآن به اندازه همه اقیانوس های دنیاست فوران می کند توی سا ختمان بورس، از روی چک ها و اوراق بها دارمی گذرد بعد اقیا نوس ها، دریاها، دریا چه ها، رودخا نه ها طغیان می کنند و یک لحظه هیچ کس را آن بیرون راحت نمی گذارند. می گویند دریای    شما ل، دشت خشک بزرگی بوده که دایناسورها درآن زندگی می کردند وحالا زیرآمونیا ک مد فون شده اند. غواص ها در آن اعماق، دنبال گور آن ها  می گردند تا روی اش نقب بزنند و دکل های بزرگ بر پا کنند. من خودم تحقیق کردم حتی  شهر قد یمی و باستا نی ونیز را روی شاش این مردک بنا کرده اند. آن همه برج و با رو و  خیا بان های تودرتو، موزه ها که در کنار آن ها، عشا ق روی  قایق ها برای هم بوسه می فرستند و بی خبرند از این که پا یه های همه شان را آمونیا ک خورده است.

 حالا بگذارآن ها و با انگشت اش به پنجره ای که به باغ بزرگ بازمی شد اشاره کرد، به من قرص بدهند. مقدار آن را بالا ببرند. جلسه وشوربگذارند. درسمینارها یشان من را به هم نشان بدهند و بگویند: مردی که هیچ وقت نمی خوابد.

 مرد ک دایم درحرکت است. درگا و صندوق لعنتی اش را باز و بسته می کند. خواب ازجما د و نبا ت گرفته، من چه طور بخوابم؟ هر چه می گویم بیا یید تکررادراراو را درمان کنید تا من بخوابم پدرسوخته ها می خند ند.»          

مردی که خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود، گفت: «به  ریش پدرشان بخند ند.»

بعد مکث کرد و پرسید:« پس برای همین است که آب دریاها زرد و کف آلود شده است. جسد ماهی ها همه آب های جهان را پر کرده و تازه ماهی هایی هم که خودشان را با شرایط این آب ها وفق داده اند به خورندگا نشان هپا تیت منتقل می کنند.»

مردی که تکررادرارهم اتاقی اش نمی گذاشت بخوابد، گفت: «دقیقا"وبسیاری چیزهای دیگر که تو نمی دانی و من درسال های بیخوابی ام روی آن ها تحقیق کرده ام.»

بعد از زنی که کنارش ساکت  نشسته بود، پرسید:«نظرشما چیست؟»

زن گفت:« ما هیچ وقت خوب نمی شویم.»

یک باردکتربه دیدنم آمد و گفت :«می توانی از این جا بروی. تو درمان شده ای.»

گفتم:«نمی توانم خوب باشم چون همه شما بی کار می شوید. آن ها من را با چوب زیر کتک می گیرند. هر شب  فلک  می شوم.  چه طور می شود  وقتی  زنجیر  توی  سرت    می خورد بخوابی؟ چه طورمی شود وقتی چوب کف پایت می زنند بخوابی؟ اما این ها قرص های بیشتری به من می دهند و می گویند با این ها به خواب های بهشتی  می روی.»

ما نباید خوب شویم. صدایش را پایین تر آورد و پرسید:  «می فهمید؟ باید فداکاری کنیم.»

مردی که صدای خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود، گفت:«همه چیزهایی که ما با آن ها سروکار داریم چیزهای جامد وعینی است. این که شما می گویید نمی توانیم خوب شویم، کاملا" ملموس است. ما نمی توانیم درمان شویم چون بیمار نیستیم. همه چیز عینی است، شبیه رطوبت جامد.»

مردی که تکررادرارهم اتاقی اش خواب از چشم او ربوده بود، گفت:«همین الان رطوبت جامد بین من و این خانم حایل شده است. شاید این هم جزیی ازمواد حا صل از تکررادرارباشد.»

زن گفت:«نمی دانید چه  باری روی شا نه های من سنگینی می کند. من به بچه ها فکرمی کنم، به خانواده، به تداوم.»

مردی که  تکررادرارهم  اتاقی اش  خواب ازچشم های او ربوده بود، گفت: «دارم فکرمی کنم دکتر حدا قل شما را درمان کرده. خانم عزیز لطفا"فداکاری نکنید وازاین جا بروید.»

تا زن آمد پاسخ بدهد، مردی که خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود گفت: «نمی تواند. رطوبت جامد نمی گذارد.»

دربازشد. مرد طا س و قد کوتاهی که ازتمیزی برق می زد و روپوش سفیدی پوشیده بود وارد اتاق شد.

مردی که خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود، پوزخندی زد و زیرلب گفت:«بچه ها نورافکن!»

دکتر لبخندی زد و گفت:«تبادل نظرکافی است.» بعد لیوان ها و  بسته های خالی جلوی آن ها را بررسی کرد و گفت:« بهتراست برای  استراحت هر کدام به اتاق خودتان برگردید.»

مردی که تکررادرارهم اتاقی اش مانع خواب او شده بود، گفت:  «شما چه دکتر؟ شما کی خوب می شوید؟»

دکتر گفت:«هر وقت شما خوب شوید.»

زنی که نمی خواست خوب بشود، گفت: «ما وقتی خوب می شویم که شما خوب بشوید.»

مردی که صدای خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستا ده بود، پرسید :«تا کی می خواهید ادای دکتربودن را دربیاورید؟»

دکتر اخم کرد و گفت:«یک بارگفتم وقتی که شما درمان شوید.»

چند لحظه بعد هیچ کدام از آن ها نمی توانستند خمیازه های هم را ببینند. دکتردرراهرویی که به اتاق اش ختم می شد، خمیازه می کشید. چشم هایش قرمز شده بود. اتاق اش کوچک بود. نصف آن را قفسه ی پرازدارو اشغال کرده بود. مقابل قفسه،  تخت کوچکی بود که او همیشه روی آن می غلطید و زمین می خورد. بین تخت و قفسه فضای کوچکی بود که همیشه یکی از پرستارها عربده کشان، ازاو برای عربده های بیماری که در بخش دیگری بود کمک می خواست یا  درمورد مقدارتزریق دارو سوال می کرد. پرستارها با چشم های قرمزونگران و صورت های تکیده از گوشه ای به  گوشه دیگر می رفتند.

آتش نشان ها داخل باغ درحال اطفا حریق بودند. هرروزیکی از بخش ها آتش می گرفت. آن ها با چسب نواری، مژه ها یشان را روی ابروچسبانده بودند. سرکارگروعمله ها برای این که نخوابند با هم دعوا می کردند. یک لحظه غفلت کافی بود که بخش نیم سوخته دیرترترمیم شود واین دکترراعصبانی می کرد.

گوینده برنامه داستان شب، مدام داستا نی را ازاول تا آخریا برعکس می خواند. وقتی حوصله اش سرمی رفت، قسمت کوچکی از آن را تغییر می داد تا جد ید به نظر بیا ید. سعی می کرد صدایش طوری باشد که شنونده را به خوابیدن وادار کند. گاهی هم لالایی می خواند.

مردی که صدای خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود، ازاین دنده به آن دنده می چرخید. یک لحظه شنید که این خرخر از اتاق بغلی هم می آید. بیرون ازکنارهر اتاقی که می گذشت صدای خرخربلند تری می شنید. به طبقه پایین که رسید، صدای خرخرچنان  گوش خراش بود که به باغ رفت ولی آن جا هم صدا رهایش نمی کرد. چشم هایش را مالید و گفت:«شا ید ما درخواب های هم بی خوابیم.» وسط باغ در سیاه چاله پرید. متحیرازاین که چهارانگشت او چه قدر زیاد است، انگشت هایش را جمع می کرد و پایین و پایین تر         می رفت.

 همین موقع صدای آژیر آتش نشانی بلند شد. چند نفر از ماموران آتش نشانی با جدیت و از جان گذشتگی قدم به سیاه چاله گذاشتند. خیلی پایین رفتند تا فهمیدند مرد را پیدا نمی کنند. خیلی بالا آمدند تا فهمیدند باغ را گم کرده اند.

                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 19:46  توسط بهمن ومهنازنمازي  |