فلوت زن چه طور مي توانست همه جا باشد. وقتي كنار شمشادها توي خيابان اصلي زير لحاف پاره غلت مي زد و در جيب اش دنبال ته سيگارهاي نصفه بود. ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 1:10  توسط بهمن ومهنازنمازي
|
ادبیات، فلسفه، عرفان
فلوت زن چه طور مي توانست همه جا باشد. وقتي كنار شمشادها توي خيابان اصلي زير لحاف پاره غلت مي زد و در جيب اش دنبال ته سيگارهاي نصفه بود. ادامه مطلب
ناگهان متوجه شد كه زيبايي به صورت تكه اي جداگانه روي اش افتاده و مانند توموري سرطاني جسم او را به درد مي آورد. او هنوز سنگيني امتيازي را كه از دوران بلوغ به همراهش بود به خاطر مي آورد، چيزي كه ، كسي چه مي داند كجا انداخته بود. حمل آن بار در خستگي انزوا ، در شكل نهايي موجودي رو به زوال ، ديگر ممكن نبود. ناچار بود آن حالت بي مصرف شخصيت اش را در آن حول و حوش به گوشه اي بيندازد يا در رخت كن رستوران درجه د ويي مثل يك كت قديمي بي مصر ف رها كند. ادامه مطلب