تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

 وقتی که قلبت را چهارخانه کنی، خانه هایی کوچک مثل کندوی عسل و برای هر خانه اسمی بگذاری و دفتری باز کنی که به حساب و کتاب آن ها رسیدگی کنی وفکر کنی که چه طور می شود سود بیشتری کنی و هر صبح با طلوع آفتاب آستین هایت را بالا بزنی و کفش های کوه ات را مثلا" بپوشی تا بتوانی گلهای بیشتری از جاهای مختلف بکنی و در باغچه بکاری، وقتی که ناخن هایت  بشکند و دست هایت همیشه از خراش خارها زخمی و خون آلود بشود اما باز بخواهی تا عسل بیشتری ذخیره کنی، در کندو را باز کنی و از دیدن این همه عسل دستپاچه بشوی، بیست و چهار ساعت شبانه روز در فکر بازسازی کندوها باشی  بعد ببینی در خانه های کوچک،عسل تغییر رنگ داده و بوی پوسیدگی می آید و زیر بار نروی و قبول نکنی که بیماری از زنبورها نیست تا متوجه بشوی دو خانه ی اصلی بالای قلب ات هم دچار بیماری و کهولت شده اند وبفهمی که  مشکل از گل ها نیست بلکه ببینی  شیرینی زیاد آن ها را فاسد کرده و گریه کنی. دنیا در نظرت تیره و تار شود وقتی که ببینی کندو عسل را پس می زند. انگشت به دهان بمانی چون فکرمی کردی کندو و عسل لازم و ملزوم هم هستند. دوباره فکر کنی و کار دیگری هم بلد نباشی. آن وقت  با این و آن  مشورت کنی و جواب اش را از پیش بدانی وقبل از سوال  جواب ات را بشنوی که می گویند کندوی عسل چیز زائدی است بعد خودت را با دو خانه ی دیگر مشغول کنی. هر وقت عضو دیگری چیزی بخواهد مثلا" اگر پایت کفش بخواهد  فکر کنی که نه ، دو خانه دوم کندو مهم تر هستند و حتی کلاهی هم نخری تا لااقل خودت روی سرت بگذاری و ببینی که دو خانه دوم هم در حال فرو ریختن هستند. آن وقت خونت یخ بزند. سر درد بگیری. فکر و خیال برت دارد و ببینی دیواره دو خانه دوم کندو دل داده و می خواهد فرو بریزد و اصلا" سر در نیاوری که به کجا دل داده و در کجا می خواهد فرو بریزد و نفهمی که چرا تما م عسلی که با خون دل تو فراهم شده پس می زند و به کجا پس می زند؟ آن وقت یک خانه  سعی کند حساب های مربوط به خودش را مدام باز و بسته کند در حالی که عسل ها را پس می زند طور ی که از لای درزهای کندو بیرون بریزد و آن وقت زنبورها وزوزهایی بکنند که تو نفهمی و گوش ات را تیز بکنی و بشنوی که مثلا" شاید وام می خواهند و خانه دوم بخواهد کارخودش را تمام کند واین را وقتی بفهمی که ببینی سوراخی روی دیوار خانه چهارم کندو باز شده و عمیق تر و عمیق تر می شود . تازه شانس بیاوری و بیماری خانه چهارم بعد از مدت کوتاهی خود به خودمتوقف بشود و زنبورها با موم شروع به ترمیم دیوارها بکنند و حالا مثلا" عسل مرغوب تری هم بدهند. در فضایی که خانه های مومی اش به کلی خشک شده و سه خانه  درب و داغان  دارد و تازه همین هم یک معجزه باشد و خودت را قانع کنی که با این معجزه می توانی دوام بیاوری و نیرو بگیری که تازه  با سه خانه ی دیگر سرو کله بزنی و شروع کنی به کل کل زدن وهمین طور کل کل بزنی تا به خود ت بیایی و ببینی که فقط قلب نیستی ، دست هم داری که  خشک شده است با  مفصل های ورم کرده. قادر به کندن گل ها نباشی ، زورت نرسد که حتی آب پاش را از جایش بلند کنی. پاهای ات آماس کنند و وقتی بخواهی از جایی به جایی دیگر بروی ساعت ها طول بکشد و شب و روزت به هم گره بخورد  اینقدر که نفهمی کی شب است و کی روز.

وقتی به آسمان نگاه کنی مثل هر روز اول وقت که افق را نگاه می کردی و قلب ات از شور عشق کندو می لرزید و افق را نبینی. آسمان خالی باشد و در جایی که  به افق خیره  شدی حفره ای باز شده باشد. چشم هایت را بمالی. نبینی و قلب ات هم نلرزد فقط غمی سراپای وجودت را فرا بگیرد و غصه بخوری و غصه بخوری و غصه بخوری. اما افق نباشد . شاید باشد و تو نبینی وهر روز  جلوی پنجره ایستاده باشی و عبث به آسمان نگاه کنی و هی خودت را ببینی که روی صندلی کنار پنجره نشسته ای . به خودت نگاه کنی و خودت  روی صندلی به خودت بگویی که افق را می بینی و حتی می شود گفت بهتر هم می بینی و خودت به خودت جواب بدهی که همه چیز خیلی طبیعی است و دیگر نباید خودت را به آب و آتش بزنی بلکه باید به یک خانه فکر بکنی و همه ی قلب ات را همان یک خانه بکنی . هر روز خودت را جلوی پنجره ملاقات کنی وخودت را ببینی که به افق نگاه می کند و اینقدر به خودت نگاه کنی تا  یک روز صبح وقتی به طرف پنجره می روی ببینی که  خودت در همان خانه ایستاده ای و می بینی که به افق نگاه می کنی و نمی دانی که آن را می بینی یا نمی بینی اما مطمئنی که خودت به همان شکل و شمایل و با همین مشخصات در خانه ی دیگری که خانه ی خودت است ایستاده ای و به افق نگاه می کنی و افق را پیدا نمی کنی بلکه به جای آن خودت را می بیینی که کنار پنجره ایستاده و به افق نگاه می کند و به جای آن خودش را می بیند که جلوی پنجره ایستاده و به افق نگاه می کند و می بیند  که به جای افق خودش ایستاده پس با خودت که شش نفر شده ای به خودت بگویی که ما همه این جا ایستاده و نشسته، منتظر هفتمی هستیم و سالها هر روز کنار پنجره آنقدر منتظر هفتمی باشی تا  بفهمی که تنها می توانی با یک قلب عشق بورزی و خانه نباشد و پنجره نباشد و تو نباشی و افق نباشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:44  توسط بهمن ومهنازنمازي  |