تبليغاتX
ّّپل - شعله های خاموش/بهمن نمازی

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

 

 از دور آتش را می توانستی ببینی و سایه لرزان پنج مرد را گرد آن که گاهی زبانه می کشید و گاهی روبه خاموشی می رفت. سوز سرما بازی غریبی داشت.  قبیله در خواب بود.

 رییس بزرگ چپق اش را در دست فشرد و نگاه از آتش به سوی شاعر گرداند و گفت:‌«دیریست زمستان از قله ها به جنگل فرود آمده و نمی رود و برکت رفته و شکار نیست.»

 جادوگر چشم از آتش برگرفت و گفت:«چونکه خرس بزرگ در خواب است».

میهمان لبخندی زد و گفت:«خرس بزرگ هیچ وقت بیدار نمی شود، پیکر بیجان اش را دیدم با نگاهی که هنوز از آخرین جدال خشمگین بود و پنجه هایی از چوب خشک داشت.»

 شکارچی روبه سوی میهمان کرد و گفت:«هرگز خرس بزرگ را شکار نکرده ام و نه از پدرم شنیده ام که شکارش کرده باشد و نه او از پدرش و نه هیچکس از تبار ما که از جدالی چنین بزرگ سر بلند بیرون آمده باشد.»

 جادوگر گفت:«چونکه خرس بزرگ در خواب است وبرای بیداری قربانی می طلبد.»

شکارچی به چادرش رفت و گوزنی با حلق خون آلود  کنار آتش انداخت و رو به جادوگر کرد و گفت:«شکاریست از راه های صعب، آیا می پذیرد تا از آتش بگذرانم و برکت دهیم؟»

 جادوگر لبخندی زد و گفت:« با این فدیه حتی یک درخت جوانه نخواهد زد.»

شکارچی پرسید:« واگر صد گوزن بیاورم؟»

جادوگر سرش را دوبار بالا برد. شکارچی نومیدانه به آ‌تش خیره شد.

 رییس قبیله پکی به چپق اش زد و پرسید:«به کدام شکاربیدار می شود؟»

 جادوگر زیر لب زمزمه کرد:«شاید خودش...، شاید خودش... و به شکارچی اشاره کرد.»

شکارچی گفت:«هرگز از شکاری چنین برنخواهم گشت و نه از پدرم شنیده ام که کسی بر گشته باشد و نه او از پدرش ونه هیچکس از تبار ما.»

 شاعر روی از آتش بر گرفت و به مه خیره شد.

رییس پرسید:«چه می گویی شاعر؟»

 شاعرنگاه از مه برگرفت و زیرلب خواند:

« خرس بزرگ در خواب زمستانی خود بود. دو فرشته از اومراقبت می کردند.

یکی او را به راست می غلطاند و  دیگری به چپ.

خرس در خواب زمستانی خود خوشحال بود و انگشت اش را می مکید.

تا خواب دید که کندوها از شاخه های درختان بالا و بالاتر رفتند و محو شدند و به انگشت اش هیچ عسلی نیست.

تا خواب دید که شب است و او د رخواب است. زمستان است و دیگر هیچ فرشته ای کنار او نیست.

تا خواب دید که هوا روشن نمی شود. رودخانه ها منجمد شده اند و خروس نمی خواند.

خرس بزرگ در خواب زمستانی خود دید که هرگز از خواب بیدار نخواهد شد.»

جادوگر به شاعر اشاره کرد و گفت: «هم اوست، خودش...»

میهمان پرسید:«یعنی چه؟»

رییس قبیله از جای برخاست و خنجر مقابل شکارچی انداخت. شاعر نیشخندی زد و میان آتش نشست.

قبیله هنوزدرخواب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:16  توسط بهمن ومهنازنمازي  |