
وقتی در موزه مردم زیادی با چشم های از حدقه در آمده نگاه ات می کردند، توی شیشه الکل دست هایت تکان می خورد. درزمینه ای محو شناور بودی. در گذشته وقتی کنارت می نشست و به دیوار مقابل آن زل می زدی شاید آن را دژ عظیمی می دیدی. شاید با چشم های ریزت سوراخ های میکروسکوپی دیوار را هم تشخیص می دادی بعد شکم ات را روی زمین می خاراندی و گاهی سرت را چپ و راست می کردی تا خستگی در کند، آن وقت خمیازه کوچکی می کشیدی که اگر کسی نگاه می کرد شاید می توانست دندان های ریز معروف ات را ببیند اما نه... آن موقع هنوز در تاریکی بودی، تاریکی های ابهام...
گویا در همان زمان زنی در طبقه دوم یکی از ساختمان های مجتمع سراسیمه خود را به نگهبان رساند.
«آقای عزیز چند بار بگم که اینجا امنیت نیست. حتما"باید مدیر رو ببینم؟»
نگهبان که چرت اش پاره شده بود گفت: «چند بار عرض کردم که معنی حرف شما رو نمی فهمم.»
زن گفت:«یعنی گاز گرفتن مدام من حرف بی معنیه؟ مگه وضعم رو نمی بینیین و به صورت اش اشاره کرد که پوشیده از جوش های ریزی بود که از بعضی از آن ها مایع زرد رنگی سرازیر شده بود بعد پشت یکی از دست هایش را نشان داد که پر از زگیل های سیاه بود.
نگهبان گفت: « خب به من چه ربطی داره؟»
زن گفت: یکی من رو گاز می گیره شما مسئولین، باید ببینین چه کسایی شب اینجا رفت و آمد می کنن. نگهبان پاسخ داد: « هیچ غریبه ای اینجا نمی آد.»
« یکی بیاد حرف من رو به این حالی کنه، دارم از بین میرم.
نگهبان سراسیمه از جایش بلند شد: « خانم آروم باشین. نظم اینجا رو به هم نزنین. الساعه به واحد شما میام شاید چیزی آنجاست که شما نمی بینین.»
نگهبان به طرف در خروجی دوید و لحظاتی بعد با مردی که داخل اتاقکی چند متر آنطرف تر بود وارد شد و ادامه داد شاید مدرکی از کسی که مخفیانه وارد واحد شما شده پیدا کنیم، بعد کف دست هایش را رو به زن گرفت و گفت که البته امکان نداره.
آن روز پای دیوار چشم هایت را با نوک زبان خیس می کردی که خشکی نگیرند. همان موقع چهار ستون متحرک دیدی که دوتاشان توقف کردند و دوتای دیگر به طرف تو آمدند. بوی خطر را حس کردی وبه سرعت خودت را به پایه میز رساندی. هنوز برای حرکت بعدی آماده نشده بودی که چیزی کنارت به زمین خورد. جیغ کشیدی.
شاید اگر آن مرد کمی گوشهایش را تیز می کرد صدای جیغ تو را می شنید. شاید اگر شامه تیزی داشت ترس تو را هم بو می کشید. بویی که برای تو طعم مرگ می داد.
آخرین لحظه ای بود که خودت بودی، حسی غریزی، چیز دیگری در کار نبود. همین موقع چیزی به تو اصابت کرد و در تاریکی فرو رفتی.
زن پرسید: «چی بود؟»
مردی که همراه نگهبان بود پاسخ داد:«چیزی نیست. نگران نباشین، فکر کنم مشکل شما حل شد.»
از پنجره موزه که بیرون را نگاه می کنم جای توخالیست. شاید توی شکاف دیوار هنوز جفت تو انتظار می کشد.
پل سالی روشن و خالی از ابهام را برای همه آرزو می کند.
